کیستم من ؟؟؟""""""تکه ای از تنها یی"""""".........؟؟؟
یه روز بهم گفت:میخوام باهات دوست باشم،آخه میدونی من ایجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام یه روز دیگه بهم گفت :میخوام تا ابد باهات بمونم ،آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام،بهش لبخند زدم و گفتم فکر خوبیه منم خیلی تنهام یه روز دیگه گفت میخوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چیز روبه راه شد تو هم بیا،آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم:آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام یه روز نامه نوشت :من اینجا یه دوست پیدا کردمآخه من اینجا خیلی تنهام براش لبخند کشیدم و نوشتم :فکر خوبیه منم خیلی تنهام یه روز دیگه نامه نوشت:من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنیم آخه میدونی من اینجا خیلی نتهام براش لبخند کشیدم ونوشتم آره میدونم منم خیلی تنهام حالا اون دیگه نیست و من خوشحالم از اینکه اون نمی دونه من هنوزم تنهام این سناریو زندگی ام بود که همیشه درگیر واژه هایی باشم که سر و تهی ندارد. در دورۀ سنگینی ذهنی از روی فاصله ها پرید ودنیای من از کوچکترین شهر ها هم کم جمعیت تر شد نمی دانستم به سوی چه تنهایی بزرگی می روم و این ندانستن روزها یم را از خوشی های کوچکی لبریز کرده بود اما عادت کرده بودم به همین روزمرگی ها به حس هایی که در لحظه ها جاری می شوند و می میرند چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن ... چه زیباست در شب میلادت در میان درختان پاییزی در زیر نور ماه تا به ستاره ها شمع افروختن و برای تو شادی کردن... و چه سخت است دور از تو بودن، پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش یه نفر جایی در حال فکر کردن به توست و برای آینده ات نیک بختی را آرزو می کند ! * تولدت مبارک * چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز...روز میلاد...روز تو ! روزی که تو آغاز شدی ! * تولدت مبارک * لحظه تولدتو،شروع پروازاست براي پرستوهاوخاطره ماندني براي تمام آسمانها. وماباتمام عشق خودبه همراه قاصدلهاي احساس،پيام تولدت رابه آسمان خوشبختي ميفرستيم تابتوبگويند ۱۵تیر،روزتولد لیلای عزیزم مبارک لیلای قشنگم تولدت مبارک هر کاری می کنم امشب همه چيز رو به راه است همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چيز را ياد گرفته ام ! راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام ! ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم ! ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چيز را ياد گرفته ام ! ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي ! ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو ! ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن... و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چيز را ياد گرفته ام ! ياد گرفته ام که بي تو بخندم..... ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....! ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو ! ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم .... و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم ! اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ... که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم .... تو نگرانم نشو !! "فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت .. قسم به عشقت قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی هم کسم راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله ی سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمتهانمی ترسم من از حرف جداییها مرگ اشناییها من از میلاد تلخ بی وفاییها می ترسم راستی چی شد چه جوری شداینجوری عاشقت شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم انکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند: این سان که ذرهّ های دل بی قرارمن سر در کمند عشق تو جان در هوای توست شاید محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار ما را اشفته پوی باد در دور دست دشتی از دیده ها نهان بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان یا پای جویباری چون اشک ما روان پهلوی یکدیگر بنشاند ما را به یکدیگر برساند با تو چه زندگی هایی که تو روءیاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تورو تنها نمی ذاشتم چه سفرها باتوکردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم از تو که با یک نگات زیرو رو شد روزگارم موقع نوشتنها موقع اسم گذاشتنها کسی جز تو نداشتم من تمام قصه هام قصه توست اگه غمگینم اونم از غصه توست توی گفتن ونگفتن از چه روزهایی گذشتم اونقدر رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم هر چه شعرای عاشقانست من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم اگه عاشقانه گفتن عشق تو باعثشه اگه مُردم تو بدون چه کسی وارثشه چیست در زمزمه مبهم اب چیست در همهمه دلکش برگ چیست در بازی ان ابر سپید روی این ابی ارام بلند که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج چیست در خنده جام که تو چندین ساعت مات و مبهوت به ان می نگری نه به ابر نه به اب نه به برگ نه به این ابی ارام بلند نه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله می اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را مشنوم میبینم من به این جمله می اندیشم به تو ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟ به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست چراغ ساحل اسودگیها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا دلم تنهاست وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست خروش موج می کند با من نجوا: که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت مرا ان دل که بر دریا زنم نیست زپای این دل بندخونین بر کنم نیست امید انکه جان خسته ام را به ان نادیده ساحل افکنم نیست لاجرم در این هیا هو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم سکوت ای جادوی فریادها ساز جانم از تو پر اوازه بود تا دراغوش تو را همی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود تو مرا بردی به شهر یادها من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریادها تو کجایی تا بگیری راز من گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من خدایا..... اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم تو هستی تویی که جانشین تمام نداشتن های منی علت عشق زعلتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست سلام به همه اونایی که خودشونن .... از تولدم تا امروز کوچه هایی را عبور کرده ام از ابتدا تا انتها چقدر خاطره چقدر شب و روز چقدر فصل که کهنه می شوندومی پوسند چقدر تولد تازه وما همچنان غرق هیاهوی دنیا...... تو را در پنهان ترین گورستان خاطراتم دفن خواهم کرد تا مبادا پرنده ها سراغت را بگیرند یا آبی از جنس باران دلتنگی هایت را بشوید آری ... فراموشت می کنم زیرا سرنوشت عشق در امتداد چشمانت به انجماد رسیده است در خطوط نا رسیده نگاهت رخوتی دمیده که دیگر دلم به بهار حضورت گرم نخواهد شد ای شکسته تهی ... بدان که حکایت تلخم تا ابد پلک قصه ها را سنگین خواهد کرد . از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ... همیشه در خلوت خود مرگـــــــم را مجسم دیده ام آیــــــا مــرگ... خونسرد ترین واژه نیست ؟ ! تا چشم گشودم ، از چشم زندگی افتادم شبی شاید امشب ... زیر نور یک واژه خواهم نشست نام خونسرد معشوقه ام را بر هواس پنج گانه ام فال خواهم گرفت و همزمان پایان آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت ... پـــایـــان زندگی........



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

قلب من،هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم
هرگز از آن چه می گویی شرمنده نمی شوم
می دانم تو کودک محبوب خداوندی
و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه از تو
محافظت می کند
قلب من،به تو ایمان دارم.طرفدارت هستم
و در نیایش هایم ،همواره برایت درخواست
برکت می کنم
همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد
نیازت را دریافت کنی
قلب من به تو ایمان دارم،ایم ان دارم که تو
عشق ات را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوار
باشد،سهیم می شوی . که راه من راه توست
و همراه با هم به سوی خدا می رویم
از تو می خواهم به من اعتماد کن
بدان که دوستت دارم و می کوشم تمام
مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش
شادمانه در سینه ام در اختیارت بگذارم
برای آن که هرگز احساس از حضورمن
در گرداگرد احساس نا آسودگی کنی



بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟
حالا چرا ؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت
1:0 قبل از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت
0:28 قبل از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت
3:47 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت
11:37 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت
7:57 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت
3:41 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت
8:48 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت
10:6 بعد از ظهر توسط سعید| |
همه می پرسند:
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت
12:13 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت
11:57 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت
11:3 قبل از ظهر توسط سعید| |
من سکوت خویش را گم کرده ام
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت
0:34 قبل از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت
3:10 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت
1:37 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت
1:34 بعد از ظهر توسط سعید| |
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت
1:15 بعد از ظهر توسط سعید| |


